روزنامه
جمهوري اسلامي
03/02/1392
سرويس خبر: هنر و ادبيات
|
يك
نويسنده - يك داستان
بازارچه پشت لنگرگاه
|
|
رامين جهانپور متولد 1351 نويسنده داستانهاي كودك و نوجوان و ديگر داستانهاي
كوتاه است. از اين نويسنده داستانها و مقالات متعددي در مطبوعات به چاپ رسيده و
جوايزي نيز از جشنوارهها و همايشهاي مختلف دريافت كرده است.
نخستين مجموعه داستانهاي جهانپور در سال 1388 با عنوان "گردوريزان"
چاپ شد و بعد از آن نوبت به "دوبلور - 1389"، "رودخانهاي كه ميرفتيم
- 1390"، "داستانهاي كهن ايراني - 1390"، "گوشههايي از
زندگي نويسندگان بزرگ 1390"، "رايانه - 1391" و بالاخره
"جوجه قمري تنها - 1391" رسيد.
"بازراچه پشت لنگرگاه"يكي از داستانهاي رامين جهان پور است كه موفق
به كسب جايزه از همايش داستاني مهر درود لرستان نيز شده است:
پلكهاي عباد، خسته خواب بود. خميازهاي كشيد و چشمهايش پر از اشك شد. قلاب
ماهي توي آب رودخانه شناور بود. نسيم خنك دم ظهر بوي خوشي را ميآورد و توي
صورتش پخش ميكرد.
نگاه خوابآلودش را از زلاليآب رودخانه گرفت و با خود فكركرد: "بابا كه
توي روستا كار درست و حسابي نداره. گاهي هم كه ماهي بزرگي به تورش بخوره بايد به
شهر بره تا بتونه صيد شو بفروشه. ديگه خسته شديم ازين وضع. هر چه هم ميدوه نميتونه
شكم مارو سير كنه..."
به آسمان نگاه كرد كه پر از لكههاي ريز و درشت ابر بود و يادش آمد كه امروز را
زودتر از روزهاي قبل، توي گرگ و ميش هوا بيدار شده.
آخرين ماهي را كه توي كيسه كنار دستش انداخت، نفس راحتي كشيد.به مادر گفته بود
كه براي انجام كاري به شهر ميرود، اما نگفته بود ميخواهد ماهي بگيرد. چون فكر
نميكرد ماهي درست و حسابي بتواند صيد كند.
كيسه پر از ماهي را برداشت و انداخت توي قايقچوبي كه لب رودخانه بود. با دست
جيبهاي شلوارش را كاويد. حتي پول كرايه رفتن به شهر را نداشت. بيمعطلي سوار
قايق شد و شروع كرد به پارو زدن. از روستايشان تا شهر با ماشين كلي راه بود، اما
باقايق ميتوانست خيلي زودتر آن فاصله را طي كند.
شانههايش رمق نداشت اما تند تند پارو ميزد. با خود فكر كرد:"امروز توشهر
جمعه بازاره. توي بازارچه پشت لنگرگاه شلوغه، تا دم عصر بايد برسم اونجا."
از داخل نيزارهاي وسيعي كه اطراف رودخانه را احاطه كرده بودند گذشت.مي دانست كه
اگر كمي سريعتر پارو بزند، ميتواند طوري برسد كه قبل از تاريكي هوا به خانه
برگردد.
حالا بايد از رودخانه وارد مرداب ميشد. همان مردابي كه وصل ميشد به لنگرگاه
دريا. بازارچه هم درست پشت لنگرگاه قرار داشت. وسطهاي مرداب بود كه قايق موتوري
بزرگي بياعتنا و با سر و صدا از كنارش گذشت و او با خود فكر كرد كه قايق در يك
چشم به هم زدن به لنگرگاه خواهد رسيد.
ساعتي از ظهر گذشته بود كه به مقصد رسيد. صداي صيادها و كسبه از دوردست به گوش
ميرسيد. صدايي كه با صداي بوق و رفت و آمد ماشينها آميخته بود.
قايق را كنار لنگرگاه گذاشت. كيسه پر از ماهي را در دست گرفت و افتان و خيزان به
طرف بازارچه قدم برداشت. قبلا چند بار با پدرش براي فروش ماهي و برنج به آنجا
آمده بود. البته با ماشينهاي كرايهاي. داخل بازارچه شد. سروصداي فروشندهها و
مشتريها درهم پيچيده بود. كنار خيابان فروشندهها كيپ تا كيپ كنار هم نشسته
بودند و بساطشان پهن بود.
انواع و اقسام ماهيها، پرندههاي شكاري، مرغ و خروس، سير و سبزيهاي محلي،گردو
و فندق، تخممرغ و كلاههاي حصيري را از نظر گذراند و از لابه لاي جمعيت گذشت تا
رسيد به مغازه آقا رضا.
داخل كه شد كيسه را روي زمين گذاشت و سلام كرد. آقا رضا پيرمرد خوشرو و خوشبرخوردي
بود كه از سالها پيش در انتهاي بازارچه مغازه داشت. وقتي چشمش به عباد افتاد
لبخندي زد و گفت: "سلام، رسيدن به خير. حال بابات چه طوره؟ مدتيه پيداش
نيست."
عباد جواب داد: "چند وقتيه كمرش درد ميكنه."
آقا رضا گفت: "انشاءالله كه بلا دوره... خوب ميشه... پيريه و هزار
گرفتاري."
بعد با دست به عباد اشاره كرد تا كيسه را روي موزائيكهاي كف مغازه خالي كند.
ماهيهاي ريز و درشت روي زمين پخش شدند و چشمهاي آقا رضا با ديدن آنها درخشيد.
سرش را به بالا و پايين تكان داد و گفت: "خوب موقعي رسيدي. الان ماهيهاتو
ميدم به يه دستفروش تا ببره لب خيابون بفروشه."
*
پيش از غروب آفتاب، عباد سوار قايق چوبي شد و راه روستا را پيش گرفت. وسطهاي
مرداب بود كه صداي رعد و برق شديدي برخاست و باران شروع شد. قطرات ريز و درشت
باران به سروصورتش ميخورد و توي كف قايق ميريخت اما عباد تند تند پارو ميزد.
ميدانست كه اگر به تاريكي بخورد رفتنش سختتر خواهد شد.
وقتي به روستا رسيد هوا كاملا تاريك شده بود. قايق را لب رودخانه گذاشت و از شيب
كنار رودخانه بالا رفت. سروصورت و لباسهايش كاملا خيس بود. باران ديگر نميباريد
اما هوا هنوز ابري بود. داخل حياط كه شد، سگشان پارسي كرد و خيز برداشت اما به
سرعت او را شناخت و ساكت شد. با شنيدن صداي پارس سگ، اهل خانه به استقبالش
آمدند. با ديدن مادر، خواهر و برادرهايش ديگر خستگي را احساس نميكرد. كيسه
نايلوني پر از ميوه و موادغذايي را تحويل مادر داد و آهسته وارد اتاق شد. صداي
پدر توي گوش همه اهل خانه پيچيد: "خسته نباشي مرد!".
|