پایگاه خبری رسانه ای قانون

جایگاه تبلیغات
کد خبر :70900زمان مخابره :1392/2/22ساعت13:57

بنادر ایرانی با زبان داستان به کودکان و نوجوانان کشور معرفی می‌‌شود

معرفی بنادر به شیوه داستانی

رامین جهان‌پور در قالب داستان، بنادر ایران را به کودکان و نوجوانان ایرانی معرفی می‌کند.
معرفی بنادر به شیوه داستانی

قانون- رامین جهان‌پور، نویسنده کودک و نوجوان در گفتگو با خبرنگار مهر، درباره اثر جدیدش گفت: «می‌خواهم بندر انزلی را بشناسم» نام کتاب جدیدی است که نوشته‌ام و قرار است با توافق با اداره بنادر و دریانوردی بندر انزلی به چاپ برسد. این کتاب در قالب یکی از کتاب‌های مجموعه‌ای که قرار است از طریق آن بنادر ایران را به کودکان و نوجوانان بشناسانیم، منتشر خواهد شد.

به گزارش مهر، وی افزود:‌ کتاب‌هایی که قرار است در قالب این مجموعه به چاپ برسند، با هدف اشاعه فرهنگ دریا و دریانوردی برای دانش‌آموزان نوشته می‌شوند و در واقع، نوعی بندرشناسی هستند.

این نویسنده در ادامه گفت: بندر انزلی در اولین کتاب این مجموعه به مخاطب معرفی می‌شود و این معرفی هم از طریق یک داستان علمی انجام می‌شود. یعنی فردی به این بندر مسافرت می‌کند و داستان از این جا شروع می‌شود و به این بهانه، بندر معرفی می‌شود. کتاب حدود 32 صفحه دارد و در حال حاضر مرحله تصویرگری را پشت سر می‌گذارد. کار نگارش آن چندی پیش تمام شد و من در حال حاضر کتاب را به اداره بنادر و دریانوردی بندر انزلی تحویل داده‌ام که قرار است در قطع خشتی یا رقعی چاپ شود.

معرفی کتاب  فرشته ودیوها-نوشته ابراهیم سلطانی رحمت آبادی

92436585186548246221.jpg

 

ابراهيم سلطاني رحمت آبادي قبل از اينكه يك منتقد سينمايي ويك نويسنده باشد ،يك معلم است وكارمند آموزش

وپرورش با يك دنيا تجربه در مسايل تر بيتي كودكان .ادبيات داستاني را هم خوب مي شناسد وبا مسايل روزنامه نگاري آشناست .اخيرا از اين دوست فر هيخته كتابي بدستم رسيده  كه ((فرشته وديوها )) نام دارد .اين كتاب قصه كه براي كودكان نوشته شده 12 صفحه دارد  وتوسط معصومه پورمند به زيبايي تصوير گري شده .اين اولين كتاب ابراهيم است واميدواريم كه باز هم از او كتاب ببينيم .انتشارات ((سايه گستر ))ناشر  اين كتاب  است وبا قيمت 1000تومان و شمارگان 3000 نسخه در خدمت دوستداران كتاب مي باشد .در قسمتي از كتاب آمده :((...كودكان دهكده در كوچه ها از ترس ديوها ،غمگين وناراحت  به روزهاي شيرين ودوست داشتني فكر مي كردند .مدتي گذشت .روزها وشب هاي بهاري وپاييزي پشت سر هورفتند.اما ديوها همچنان مردم دهكده را مي ترساندند و......))-برای ابراهیم سلطانی  این معلم خوب بچه ها آرزوی موفقیت می کنیم .

یادداشتی از :ابراهیم سلطانی رحمت آبادی

کدام عید، کدام دلخوشی؟

تقدیم به: رامین جهانپور و خاطرات چهلستون قزوین

چند روز پیش«آهنگ بوی عیدی» فرهاد را زیر لب زمزمه می کردم. یاد اولین روزی افتادم که در خانه ی میثم رحیمی آن را شنیدم. آن روزها (سال 1377) این همه سی دی و دی ودی نبود که با کوچکترین اراده آن را پیدا می کردی و حظش را می بردی. البته هزار و یک ایراد داشت ولی حسن بزرگش این بود که با زحمت پیدا می کردی و نهایت کیف را از شنیدن و خواندن آن می بردی. بعدها، بارها و بارها در مورد این آهنگ در خاطرات هنرمندان خاطره باز شنیدم، یا بارها حسن لطفی در جلسات داستان نویسی و تحلیل فیلم از این آهنگ گفته بود.

یک بار دیگر شعر را روی کاغذ آوردم تا با مرور دقیق تر ببینم در این سالها چه اتفاقاتی افتاده است. دیدم هیچ خبری از توپ و کاغذ رنگی نیست. اگر ماهی دودی هم باشه یا خاطره خواه نداره و یا اونقدر گرون هست که کسی توان خرید و مهمانی دادنشو نداره. و وقتی از مادربزرگ می گیه که دیگه عزیزی و یا خان جانی نمونده که با چادر گل گلی جانماز ترمه ای خودش رو پهن کنه کنار ایوان و با نسیم خنک دم بهار با خدا راز و نیاز کنه از طرفی مادربزرگ ها هم حال و حوصله ی قدیم رو ندارند.

همه ی این ها را فرهاد می خونه وبعد هم میگه «با اینا زمستونو سر می کنم» ولی امسال و سالهای گذشته هیچ برفی نیومده که انسان خستگی و سرمای زمستون را در آستانه بهار با تمام وجود حس کنه چرا که از همان ابتدای شروع فصل زمستان، هوا کاملا بهاری بود.

مرحوم فرهاد و امثال اون، قلک پول و گرفتن اسکناس تا نخورده ی لای قرآن رو بزرگترین آرزو می دونستند و واقعا هم همین طور بود و نوستالوژی غریبی هم داشت اما این سالها کارت های هدیه و ندادن عیدی از طرف بزرگان فامیل و نبود دید و بازدیدهای واقعی همه ی این گونه خواستن ها را به رویا و خیال تبدیل کرده.

تو سالها ترقه بازی و تولید سرو صداهای مهیب تمام ارزش و اعتبار و قشنگی چهارشنبه سوری را زیر سئوال برده و به گونه ای شده که کسی حال و حوصله نداره از خانه بیرون بیاد یا مثل قدیم ها از چند روز قبل تر دنبال خار و بوته بره تا شب چهارشنبه سوری ، کپه های آتش رو تو کوچه درست کنه و از روی آن بپره واقعا این ها رو نسل جدید ندیده و تجربه نکرده . و وقتی اینها نباشه قاشق زدن دختر چشم سیاه هم خود به خود معنا و مفهومی پیدا نمی کنه بلکه فقط کنار ترقه بازی رقص و آواز و چشم چرانی ها نمود پیدا می کنه. یادش بخیر کفش های برادر بزرگ رو چند روز قبل واکس زدن اون، یا کفش های نو که وقتی روز عید می پوشیدی پشت پاهات را می زد و آدم از راه رفتن خسته می شد؛ همه اینها بود و کفش ها رو از قبل تو گنجه و یا گوشه ی اتاق مهمانی مرتب و جفت شده می ذاشتند تا روز عید همه شیک و تمیز باشن؛ اما این روزها کدوم بچه، نوجوان و یا جوان، کفش واکس خور می پوشه که دل آدم با دیدن اونها شاد بشه.

ساختن الک دولک و بازی اون رو فقط باید تو کتابها خوند یا تو خاطرات بزرگترها شنید. یادش بخیر دویدن ها و زو کشیدن های این بازی. بیچاره فرهاد کجاست که ببینه دیگه از جریمه های عید مدرسه خبری نیستش. این خوبه؛ اما چه کیفی داشت تمام عید رو بازی می کردی و یک روز مانده به باز شدن دوباره ی مدرسه ها تند و تند می نوشتی ؛یا خواهر رو برادرهای بزرگتر آدم و کمک می کردند. راستی جمعیت اونقدر رو به کاهش هستش که هیچ کس خواهر و برادر نداره که غمخوار جریمه های شب عیدش باشه.

همه و همه رو میگه، آخرش یاد می کنه از حوض و خانه های بزرگ. دریغ از اون خونه ها. دیگه هیچ کس تو اون خونه ها نیست. همه چپیدن تو آونک های 50 و 60 متری. درستش هم همینه که آلونک بگیم چه که هیچی نداره که آدم دلش به اون خوش باشه.

بوی عیدی بوی توپ بوی کاغذ رنگی

بوی تند ماهی دودی وسط سفره ی نو

بوی یاس جانمازترمه ی مادربزرگ

با اینا زمستونو سر می کنم

با اینا خستگی مو درمی کنم

شادی شکستن قلک پول

وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد

بوی اسکناس تا نخورده ی لای کتاب

بااینا زمستون وسر می کنم

بااینا خستگی مودرمی کنم

فکرقاشق زدن دخترناز چشم سیاه

شوق یک خیز بلنداز روی بته های نور

برق کفش جفت شده تو گنجه ها

بااینا زمستون وسر می کنم

بااینا خستگی مودرمی کنم

عشق یک ستاره ساختن با دولک

ترس ناتموم گذاشتن جریمه های عیدمدرسه

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب

بااینا زمستون وسر می کنم

بااینا خستگی مودرمی کنم

بوی باغچه بوی حوض عطرخوب نذری

شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن

توی جوی لاجوردی هوس یه آب تنی

بااینا زمستون و سر می کنم

بااینا خستگی مو درمی کنم

روزنامه جمهوری اسلامی

روزنامه جمهوري اسلامي
03/02/1392
سرويس خبر: هنر و ادبيات

يك نويسنده - يك داستان
بازارچه پشت لنگرگاه



رامين جهان‌پور متولد 1351 نويسنده داستان‌هاي كودك و نوجوان و ديگر داستان‌هاي كوتاه است. از اين نويسنده داستان‌ها و مقالات متعددي در مطبوعات به چاپ رسيده و جوايزي نيز از جشنواره‌ها و همايش‌هاي مختلف دريافت كرده است.
نخستين مجموعه داستان‌هاي جهان‌پور در سال 1388 با عنوان "گردوريزان" چاپ شد و بعد از آن نوبت به "دوبلور - 1389"، "رودخانه‌اي كه مي‌رفتيم - 1390"، "داستان‌هاي كهن ايراني - 1390"، "گوشه‌هايي از زندگي نويسندگان بزرگ 1390"، "رايانه‌ - 1391" و بالاخره "جوجه قمري تنها - 1391" رسيد.
"بازراچه پشت لنگرگاه"يكي از داستان‌هاي رامين جهان پور است كه موفق به كسب جايزه از همايش داستاني مهر درود لرستان نيز شده است:

پلك‌هاي عباد، خسته خواب بود. خميازه‌اي كشيد و چشم‌هايش پر از اشك شد. قلاب‌ ماهي توي آب رودخانه شناور بود. نسيم خنك دم ظهر بوي خوشي را مي‌آورد و توي صورتش پخش مي‌كرد.
نگاه خواب‌آلودش را از زلالي‌آب رودخانه گرفت و با خود فكركرد: "بابا كه توي روستا كار درست و حسابي نداره. گاهي هم كه ماهي بزرگي به تورش بخوره بايد به شهر بره تا بتونه صيد شو بفروشه. ديگه خسته شديم ازين وضع. هر چه هم مي‌دوه نمي‌تونه شكم مارو سير كنه..."
به آسمان نگاه كرد كه پر از لكه‌هاي ريز و درشت ابر بود و يادش آمد كه امروز را زودتر از روزهاي قبل، توي گرگ و ميش هوا بيدار شده.
آخرين ماهي را كه توي كيسه كنار دستش انداخت، نفس راحتي كشيد.به مادر گفته بود كه براي انجام كاري به شهر مي‌رود، اما نگفته بود مي‌خواهد ماهي بگيرد. چون فكر نمي‌كرد ماهي درست و حسابي بتواند صيد كند.
كيسه پر از ماهي را برداشت و انداخت توي قايق‌چوبي كه لب رودخانه بود. با دست جيب‌هاي شلوارش را كاويد. حتي پول كرايه رفتن به شهر را نداشت. بي‌معطلي سوار قايق شد و شروع كرد به پارو زدن. از روستايشان تا شهر با ماشين كلي راه بود، اما باقايق مي‌توانست خيلي زودتر آن فاصله را طي كند.
شانه‌هايش رمق نداشت اما تند تند پارو مي‌زد. با خود فكر كرد:"امروز توشهر جمعه بازاره. توي بازارچه پشت لنگرگاه شلوغه، تا دم عصر بايد برسم اونجا."
از داخل نيزارهاي وسيعي كه اطراف رودخانه را احاطه كرده بودند گذشت.مي‌ دانست كه اگر كمي سريع‌تر پارو بزند، مي‌تواند طوري برسد كه قبل از تاريكي هوا به خانه برگردد.
حالا بايد از رودخانه وارد مرداب مي‌شد. همان مردابي كه وصل مي‌شد به لنگرگاه دريا. بازارچه هم درست پشت لنگرگاه قرار داشت. وسط‌هاي مرداب بود كه قايق موتوري بزرگي بي‌اعتنا و با سر و صدا از كنارش گذشت و او با خود فكر كرد كه قايق در يك چشم به هم زدن به لنگرگاه خواهد رسيد.
ساعتي از ظهر گذشته بود كه به مقصد رسيد. صداي صيادها و كسبه از دوردست به گوش مي‌رسيد. صدايي كه با صداي بوق و رفت و آمد ماشين‌ها آميخته بود.
قايق را كنار لنگرگاه گذاشت. كيسه پر از ماهي را در دست گرفت و افتان و خيزان به طرف بازارچه قدم برداشت. قبلا چند بار با پدرش براي فروش ماهي و برنج به آنجا آمده بود. البته با ماشين‌هاي كرايه‌اي. داخل بازارچه شد. سروصداي فروشنده‌ها و مشتري‌ها درهم پيچيده بود. كنار خيابان فروشنده‌ها كيپ تا كيپ كنار هم نشسته بودند و بساطشان پهن بود.
انواع و اقسام ماهي‌ها، پرنده‌هاي شكاري، مرغ و خروس، سير و سبزي‌هاي محلي،‌گردو و فندق، تخم‌مرغ و كلاه‌هاي حصيري را از نظر گذراند و از لابه لاي جمعيت گذشت تا رسيد به مغازه آقا رضا.
داخل كه شد كيسه را روي زمين گذاشت و سلام كرد. آقا رضا پيرمرد خوشرو و خوش‌برخوردي بود كه از سالها پيش در انتهاي بازارچه مغازه داشت. وقتي چشمش به عباد افتاد لبخندي زد و گفت: "سلام، رسيدن به خير. حال بابات چه طوره؟ مدتيه پيداش نيست."
عباد جواب داد: "چند وقتيه كمرش درد مي‌كنه."
آقا رضا گفت: "ان‌شاءالله كه بلا دوره... خوب مي‌شه... پيريه و هزار گرفتاري."
بعد با دست به عباد اشاره كرد تا كيسه را روي موزائيك‌هاي كف مغازه خالي كند.
ماهي‌هاي ريز و درشت روي زمين پخش شدند و چشم‌هاي آقا رضا با ديدن آنها درخشيد. سرش را به بالا و پايين تكان داد و گفت: "خوب موقعي رسيدي. الان ماهي‌هاتو مي‌دم به يه دستفروش تا ببره لب خيابون بفروشه."
*
پيش از غروب آفتاب، عباد سوار قايق چوبي شد و راه روستا را پيش گرفت. وسط‌هاي مرداب بود كه صداي رعد و برق شديدي برخاست و باران شروع شد. قطرات ريز و درشت باران به سروصورتش مي‌خورد و توي كف قايق مي‌ريخت اما عباد تند تند پارو مي‌زد. مي‌دانست كه اگر به تاريكي بخورد رفتنش سخت‌تر خواهد شد.
وقتي به روستا رسيد هوا كاملا تاريك شده بود. قايق را لب رودخانه گذاشت و از شيب كنار رودخانه بالا رفت. سروصورت و لباس‌هايش كاملا خيس بود. باران ديگر نمي‌باريد اما هوا هنوز ابري بود. داخل حياط كه شد، سگشان پارسي كرد و خيز برداشت اما به سرعت او را شناخت و ساكت شد. با شنيدن صداي پارس سگ، اهل خانه به استقبالش آمدند. با ديدن مادر، خواهر و برادرهايش ديگر خستگي را احساس نمي‌كرد. كيسه نايلوني پر از ميوه و موادغذايي را تحويل مادر داد و آهسته وارد اتاق شد. صداي پدر توي گوش همه اهل خانه پيچيد: "خسته نباشي مرد!".

 

خبرگذاری مهر -21/2/1392

کد خبر: 2051821
بازدید:
نظرات :
تاریخ مخابره : ۱۳۹۲/۲/۲۱ - ۱۰:۵۴
بنادر ایرانی با زبان داستان به کودکان و نوجوانان کشور معرفی می‌‌شود
رامین جهان‌پور در قالب داستان، بنادر ایران را به کودکان و نوجوانان ایرانی معرفی می‌کند.

رامین جهان‌پور، نویسنده کودک و نوجوان در گفتگو با خبرنگار مهر، درباره اثر جدیدش گفت: «می‌خواهم بندر انزلی را بشناسم» نام کتاب جدیدی است که نوشته‌ام و قرار است با توافق با اداره بنادر و دریانوردی بندر انزلی به چاپ برسد. این کتاب در قالب یکی از کتاب‌های مجموعه‌ای که قرار است از طریق آن بنادر ایران را به کودکان و نوجوانان بشناسانیم، منتشر خواهد شد.

وی افزود:‌ کتاب‌هایی که قرار است در قالب این مجموعه به چاپ برسند، با هدف اشاعه فرهنگ دریا و دریانوردی برای دانش‌آموزان نوشته می‌شوند و در واقع، نوعی بندرشناسی هستند.

این نویسنده در ادامه گفت: بندر انزلی در اولین کتاب این مجموعه به مخاطب معرفی می‌شود و این معرفی هم از طریق یک داستان علمی انجام می‌شود. یعنی فردی به این بندر مسافرت می‌کند و داستان از این جا شروع می‌شود و به این بهانه، بندر معرفی می‌شود. کتاب حدود 32 صفحه دارد و در حال حاضر مرحله تصویرگری را پشت سر می‌گذارد. کار نگارش آن چندی پیش تمام شد و من در حال حاضر کتاب را به اداره بنادر و دریانوردی بندر انزلی تحویل داده‌ام که قرار است در قطع خشتی یا رقعی چاپ شود.

نشریه همشهری محله-(منطقه 22)----------سه شنبه 17 اردیبهشت 1392

گفت و گو با رامین جهان پور نویسنده کودک

 

محمدعلی عباسی اقدم

بهترین سرگرمي مطالعه است

 

رامین جهان پور از نویسندگان شناخته شده کشور در حوزه ادبیات  کودکان است . وی سال 1366 همکاری­ خود را با نشریات مختلف ادبی آغاز کرد .این نویسنده هم محلی که در دهکده المپیک زندگی می کند، بیشتر برای کودکان و نوجوانان قصه می نویسد. اولین قصه کوتاهش درسال 1366 دریکی از نشریات کودک و نوجوان منتشر شد. از این نویسنده تا به حال قصه ها ، حکایت­ها و مقاله های متعددی در نشریات کودک ونوجوان منتشر شده است . برخی از داستان های این نویسنده پر کار در همایش های ادبی مختلف داخلی جوایزی را کسب کرده اند .جهان پور امسال با  هفت جلد کتاب در  زمینه ادبیات داستانی در نمایشگاه بین المللی کتاب حضور دارد. در ادامه صحبتهای او در حزه کتاب و کتاب خوانی را می خوانید؛

چه فایده ای کتاب خواندن دارد؟

فکر می کنم لذت بخش ترین سرگرمی، خواندن کتاب است. به خاطر همین من مطالعه را به هیچ چیزی ترجیح نمی دهم. هیچ وقت تلویزیون یا تماشای فیلم سینمایی جای مطالعه را برای من پر نمی کند. یکی از شیرین ترین سرگرمی های من مطالعه است. به همین دلیل هیچگاه پای کتاب خسته نمی شوم اما تماشای 20 دقیفه فیلم خسته ام می کند.

روزانه چند ساعت؟

بسته به نوع کارم، روزانه نشریات و روزنامه های مختلف را ورق می زنم. سایت های خبری را هم مرور می کنم. روزهای تعطیل هم کتاب های نخوانده کتابخانه ام را که بیشتر در حوزه ادبیات داستانی ، داستان کوتاه و رمان هستند، می خوانم.

بهترین کتاب؟

یکی از بهترین رمان هایی که در عمرم خوانده ام ، رمان «وداع با اسلحه» اثر همینگوی است . این رمان را خیلی دوست دارم. از نویسندگان داخلی (ایرانی) هم کتاب «با شبیرو» نوشته محمود دولت آبادی را می پسندم. کتاب «نویسندگان پیشرو ایرانی»گردآوری محمد علی سپانلو را هم دوست دارم.

به تازگی هم در حال خواندن کتابی با عنوان «فضیلت های ناچیز»هستم . خواندن این کتاب بسیا رخوب را به علاقه مندان کتاب توصیه می کنم.

چند پیشنهاد برای اهل کتاب؟

فکر می کنم کتاب های کلاسیک برای کودکان و نوجوانان کارهای خوبی باشد. خواندن داستانهای هوشنگ مرادی کرمانی مثل کتاب «قصه های مجید»، «آب انبار» و کتابهای دیگر این نویسنده را برای نوجوانان توصیه می کنم. در زمینه شعر هم ، پیشنهادمی کنم که کارهای آقای م. آزاد را بخوانند. کتاب نویسنده دیگری را سراغ دارم که خودم عاشق کارهای این نویسنده هستم.  کتاب «ایستگاه آبشار» نوشته پرویز دوایی ، کتاب خوبی است که خواندن آن را به دوستان علاقه مند توصیه می کنم.

ترویج فرهنگ کتابخوانی ؟

برای ترویج کتابخوانی لازم است که دولت بیشتر تلاش کند. باید دولت کاری کندکه قیمت تمام شده کتاب پایین باشد و کتاب ارزان به دست مشتری برسد. از صدا و سیما به عنوان بزرگ ترین رسانه کشور انتظار می رود که برای تبلیغ کتاب تلاش کند و قدم های موثری بردارد.

همه آثار در نمایشگاه ۲۶ کتاب ؟

در نمایشگاه امسال 7 عنوان کتاب دارم که سه تای آنها چاپ دوم هستند. کتابهایی که امسال به قلم بنده عرضه می شوند عبارتند از :

1-گردوریزان (مجموعه داستان)1388-انتشارات انجمن قلم ایران

2- دوبلور(مجموعه داستان)1389-انتشارات روزگار

3- رودخانه ای که می رفتیم(مجموعه داستان)1390-انتشارات روزگار

4- داستانهای کهن ایرانی(بازنویسی)1390-انتشارات توسعه کتابخانه های ایران

5- گوشه هایی از زندگی نویسندگان بزرگ (مشاهیر)1390-انتشارات توسعه کتابخانه های ایران

6- رایانه (مجموعه داستان)1391-انتشارات توسعه کتابخانه های ایران 

7- جوجه قمری تنها (مجموعه داستان)1391-انتشارات توسعه کتابخانه های ایران

 

 

شبکه جهانی جام جم -دی ماه 1390

 مصاحبه شبکه جهانی جام جم با رامین جهان پور (نویسنده کودک

ونوجوان )

...............................................

 گفتگو از: سارا رسول زاده

 ................................................................................................

اين مصاحبه در دي ماه سال ۱۳۹۰انجام شده ودر برنامه آن روز( دوستان )

كه بطور زنده ازشبكه جهاني جام جم (1)

پخش مي شد به جز خانم سارا رسول زاده (مجري) آقاي امين نبي الهي (مجري ) وامير صادقي (نقال وشاهنامه خوان) هم حضور داشتند .

-ميهمان محترم اين هفته ما جناب آقاي رامين جهان پور هستند ،ايشان نويسنده كودك ونوجوانند.آقاي جهان پور خيلي خوش

آمديد.وخودتان را براي بينندگان برنامه دوستان معرفي كنيد ؟

- من هم سلام وعرض ادب دارم خدمت شما ومسئولين محترم اين برنامه و همچنين بينندگان عزيز داخل و خارج از كشور.

- آقاي جهان پور اگر مي شود قبل از شروع گفتگو بيوگرافي مختصري از خودتان بگوييد تا بينندگان ما بيشتر با شما آشنا شوند؟

- متولد 1351 هستم واز 15 سالگي داستان نوشتن را براي كودك ونوجوان شروع كردم واولين داستانم هم در همان سن وسال در يكي ازنشريات كودك ونوجوان چاپ شد.از سال 1388 تابحال 4 جلد كتاب از من براي نوجوانان وبزرگسالان چاپ شده است .

- بسيار عالي.چي شد كه شما نوشتن براي گروه سني (نوجوان) را انتخاب كرديد ؟

- از دوره اي كه به سن نوجواني رسيدم علاقه زيادي به اين سبك نوشتن پيدا كردم .چون كتابهاي نويسندگاني را كه در آن زمان براي نوجوانان مي نوشتند را خيلي دوست داشتم.از همان زمان بود كه علاقه مند به اين سبك داستان نويسي شدم و هنگاهي كه در سنين 15-16 سالگي شروع به نوشتن قصه كردم اين نوع ادبيات واين نوع ژانر در ذهنم ماند ودوست داشتم در اين زمينه كار كنم. دليلش هم همين بود .بعد كه بزرگتر شدم همان سبك نوشتن را براي گروه سني نوجوان انتخاب كردم .

- به نظر شما مهم ترين ويژگي نوجوانها چه مي تواند باشد ؟

- عرض شود،نوجواني يك دوره خاصي از زندگي است.

- چرا به اين دوران خاص مي گوييد ؟

- خاص است چون من فكرمي كنم آينده هر نوجواني در همان دوران شكل مي گيرد .يك دوره اي بسيار حساس كه اگر نوجوان ما به خودش نيايد وكمي نجنبد ،خداي نكرده دچار لغزش مي شود و تا آخر عمر مسير خودش را پيدا نمي كند .اگر ما در بيوگرافي بسياري ازمشاهير دنيا كه در زندگيشان موفق بوده اند دقت كنيم متوجه اين نكته مي شويم كه شخصيتشان در نوجواني شكل گرفته .بعد دوره اي است كه نوجوان با خيلي از مسايل زندگي آشنا مي شود ،به آگاهي وبلوغ مي رسد وهمه اينها تاثير گذار است ...

- شما با توجه به همه اين مواردي كه گفتيد ،وقتي مي خواهيد براي نوجوانان داستان بنويسيد بيشتر از همه چه چيزي را در نظر مي گيريد ؟

- بستگي به اين دارد كه سبك داستانم چي باشد .زمانيكه براي نوجوانان قلم مي زنم ،اگر داستان واقع گرايي بنويسم مثلا سبك داستانم رئال باشد از خا طرات خودم كمك مي گيرم .بد نيست اشاره اي هم داشته باشم به اينكه مجموعه داستاني دارم به نام ((رودخانه اي كه مي رفتيم )) كه شامل(23)داستان كوتاه است والان در دست چاپ است . درداستانهاي اين كتاب بيشتراز خاطرات نوجواني خودم الهام گرفته ام كه از زبان اول شخص براي مخاطب بيان مي كنم.سبك د يگري هم در قصه نويسي است كه كه فانتزي تر است .در اين سبك بيشتر  حيوانات در شكل گيري قصه دخيلند ،مثل موش ، گربه ،و...چون کاراكترهاي قصه حيوانات هستند ،نويسنده نمي تواند ازخاطراتش كمك بگيرد ..اينطور مواقع ازعنصر تخيل بيشتر استفاده مي شود .

- اولين كتابي كه خوانديد چه نام داشت ؟

- اولين كتابي كه در كودكي خواندم ودر ذهنم ماندگار شد ،اليور تويست چارلز ديكنز بود .يك كتاب با قطع وزيري كه به زباني ساده وفونت درشت براي بچه ها ترجمه شده بود وجلدي رنگي وچشم نواز داشت .فكر مي كنم خيلي از بچه هاي ديروز وامروزازاين كتاب خاطره داشته باشند .بعدها كه كارتون وفيلمش را از تلوزيون ديديم اين شخصيت داستاني بيشتر در ذهنمان ماند گار شد .

امين نبي اللهي :(من هم از اين كتاب خاطره دارم يادم هست مادرم برايم خريده بود . يكروز مي خواهم آن را با خودم به برنامه بياورم چون هنوز دارمش!)

خانم رسول زاده با اشاره به دوربين كتابها را نشان مي دهند :((گردوريزان –دوبلور –گوشه هايي از زندگي نويستندگان بزرگ وداستانهاي كهن ايراني نام چهار كتاب منتشر شده از آقاي جهان پور هستند ))

حالا براي اينكه بينندگان نوجوان ما با نثر ونگارش داستانهاي ايشان آشنا شوند ،از آقاي جهان پور مي خواهيم تا چند سطري از داستانهايشان را بخوانند ؟

- بله خواهش مي كنم، چند سطر از شروع داستان آشيانه بلدر چين را برايتان می خوانم ، که از مجموعه داستان((گردوريزان )) انتشارات انجمن قلم ايران انتخاب كرده ام :

((فقط علی می دانست که پایین مزرعه گندم آن طرف نهر لا به لای درختچه های آلوچه یک لانه بلدرچین هست. هیچ کدام از بچه های روستا نشانی آن بلدرچین را نمی دانستند. علی خودش دیده بود موقعی که رفته بود یک کم آلوچه بچیند و بخورد آن موقع بود که آنها راچسبیده به هم ُتوی لانه کوچک و گردی که با رشته های علف درست شده بود دیده بود که  آهسته جیک جیک می کردند وقتی علی نزدیک درختچه آلوچه شده بود بلدرچین مادر پریده و رفته بود.

وقتی ماجرای پیدا کردن جوجه بلدرچین ها را برای بچه ها تعریف کرده بود پسر کدخدا با دوچرخه تازه اش سر میدان گاهی ایستاده بود.

دو سه تا از بچه ها هم آنجا بودند پسرکدخدا گفته بود اگر آن دو تا جوجه را برایم بیاوری دوچرخه ام را دستت می دهم تا به ده بالا بروی و دور بزنی. این فکر بدی نبود و حالا همین وسوسه اش کرده بود تا برای دوچرخه سواری حسابی که خیلی از بچه های روستا حسرتش را داشتند جوجه ها را با لانه اشان ببرد و بدهد دست پسر کدخدا وقتی سر میدان از بچه ها و پسر کدخدا جدا شد قدم هایش را تن کرد به طرف گندمزاری که کمی از روستا دور بود قدم برداشت گفته بود که کسی هم نباید دنبالش بیاید. حالا پسر کدخدا و بقیه بچه ها سر میدان منتظر بودند تا علی با دوتا جوجه بلدرچین برگردد پیششان و نیم ساعت با دوچرخه دور بزند.............

-قصه اي كه خوانديد جز جديدترين كارهايتان بود ؟

- نه كتاب گردو ريزان ، اولين مجموعه داستانم بود كه در سال 1388 منتشر شد

-آيا اين يك قصه رئال بود ؟

-بله يك داستان رئال نوجوانان بود كه اگر طبقه بندي كنيم جز ادبيات روستا مي باشد كه بسيار به آن علاقه مندم .

-به عنوان سئوال پاياني مي خواستم بپرسم چه توصيه اي داريد براي نوجواناني كه دوست دارند نويسنده بشوند ؟

- قبل از پاسخ به سئوال شما خواستم تشكر كنم از شبكه جهاني جام جم ،بخاطر اينكه به ادبيات داستاني كودك ونوجوان اهميت داديد .اميدوارم اين راه شما را بقيه شبكه هاي داخل هم ادامه بدهند

- اين هم يك تبليغ فرهنگي بسيار عالي !

- چون بسياري از نويسندگان اين انتظار را از شبكه هاي تلوزيون دارند .واما پاسخ به سوال شما،نوجوانان علاقه مند به داستان نويسي دروهله اول بايد بيشتر بخوانند بعدبنويسند ،يعني تمرين نوشتاري داشته باشند تا به نتيجه برسند .نكته بعد هم اينكه اگر داستاني نوشتند وبراي نشريه اي فرستادند ، اگر چاپ نشد ، نااميد نشوند ودوباره بيشتر تمرين كنند تا حرفه اي بشوند .

- از حضور گرم شما در برنامه دوستان تشكر مي كنم ،اميدوارم در برنامه هاي آينده هم شمارا ببينيم.

- سپاسگذارم

 

برای مدیر مسئول کیهان بچه ها

کد مطلب: 77587
مرگ -آغاز راه قصه بوده ...
 
 
                 
 تمام بچه های نسل قدیم تر كه به دانش آموزان دهه شصتی معروفند نام كیهان بچه ها را با امیر حسین فردی می شناسند.آن زمانهای پر از نوستالژی را کسی از یاد نمی برد.


 

 

وقتی هفته ای یكبار كیهان بچه ها را از دكه های مطبوعاتی می خریدیم كه با كاغذ كاهی چاپ شده بود ودر طول یك هفته به بهترین نحو ما را سرگرم می ساخت وچه لذتی داشت خواندن كیهان بچه ها در دوره ای كه هنوز خبری از غول رایانه وزندگی مجازی نبود. مگر ما چند تا مثال امیر حسین فردی در ادبیاتمان داریم ، مدیر پرسابقه ای كه اگر در چهره اش دقیق می شدی هیچ نشانی از كبر وغرور و خود خواهی نبود.

امیر حسین فردی به خیلی از نویسندگان و شاعران تازه كار كودك در دهه 1360 میدان داد ونشریه كیهان بچه ها را سكوی پرتاب آنها كرد و شاگردان او خوب می دانند كه چقدر در زندگی حالای خود مدیون او هستند . در هر حال این بزرگوار زمانی از میان ما رفت كه ادبیات كودك ونوجوان ما وضعیت مناسبی ندارد. ای كاش بیشتر می ماند تا حداقل وجودش باعث دلگرمی خیلی از نویسندگان جوانتر می شد تا قلم را زمین نگذارند .نکته ای که نمی توان در آن تامل نداشت اینکه رفتن آقای فردی اگرچه برای دوستدارانش بسیار تلخ واندوهناک بود اما فکر نمی کنم کسی بیشتر از رسول فلاح پور از این واقعه متاثر گردد. رسول فلاح پور سالیان سال بود که در کسوت دبیر وسردبیر کیهان بچه ها یار ویاور نزدیک امیرحسین فردی بود.روحش شاد ویادش گرامی باد .